احمد رضازاده
نام پدر: محمّدعلي محل و تاريخ تولد: استهبان 1346
سن: 17 سال تحصيلات: اول راهنمايي
شغل: محصّل وضعيت تأهل: مجرّد
ارگان اعزام كننده: بسيج تاريخ اولين اعزام: 25/1/62
حضور در جبهه: 305 روز مسؤوليت: تداركات گردان
تاريخ شهادت: 25/12/63 محل دفن: استهبان 9/12/73
تا كي ورق زنيم روز و شب را؟ و از كنار لحظهها بيتفاوت بگذريم بيا تا از لالههاي عاشق نشاني بگيريم …
«احمد» نامي پا به سراي خاك نهاد كه دنيا با آن همه غرورش در برابر او خوار و حقير گشت؛ زماني كه كودك بود به بيماري سختي مبتلا شد، اما پدر و مادر آن قدر به ساحت مقدس ثامن الحجّج ـ امام رضا(ع) ـ ضجّه زدند تا شفاي او را از آن امام همام گرفتند. «احمد» با ثانيهها قد كشيد و با لحظهها همراه شد و جواني گرديد عاقل و وارسته. صداقت و سادگي، تعهد و ولايت مداري در گفتار و كردارش نمايان بود. يار بينوايان بود و تا جايي كه توان داشت در غمها و مشكلات ديگران شريك بود و همگام. آيا به راستي چنين رادمردي در زمان تجاوز بيگانه، در كاشانهاش ميتواند ساكت بنشيند؟!
با شروع جنگ تحميلي براي دفاع از اسلام ازجا برخاست چون توفان. ولي سه سال از سن قانوني كم داشت و همين باعث آزارش ميشد. او عاشق پرواز شده بود و براي پريدن، خود را به ديوارهاي قفس ميكوبيد، تا خود را از اسارت خاك آزاد كند. سرانجام آن پرنده، سمت آبي پرواز را يافت و به سوي بيكرانهها پركشيد؛ وي سن خود را در تصوير شناسنامه تغيير داد و با دلي مشتاق، خود رابه نيروهاي خطّه نور رساند.
در جبهه مسؤول تداركات بود و هنگام غذا، سفرهي با صفايي براي جمع صميمي رزمندگان ميگسترد و از خدمت كردن به آنها لذّت ميبرد. خود آخرين نفري بود كه غذا ميخورد اين هم، اگر زياد ميآمد و گرنه با تكه ناني، شكرگزار دوست ميشد و هميشه ميگفت: «خود را وقف جبهه كردهام،».
همرزم آن شهيد سرافراز ميگويد[1]: «احمد دوست نداشت در جمع رزمندگان عكس بگيرد زيرا خود را لايق [رزمنده بودن] نميدانست. حتي شرم داشت كه او را بسيجي بنامند. در جبهه، گودالي قبر مانند درست كرده بود كه براي نماز شب و قرآن خواندن به آنجا ميرفت.»
در «عمليات بدر» استوار ايستاد و جوانمردانه جنگيد تا به خواستهي ديرينهاش دست يافت و پس از ده سال قطعههاي استخوان او را كه رمز عشق بود براي همشهريان به ارمغان آوردند.
پس از او برادرش ـ حسين ـ نيز قدم در راهي نهاد كه «احمد» رفته بود و او نيز جاودانه گرديد.
«اِناِللهْ وَ اِنْااِليهِ راجِعونْ»
«اِنَّ اْللَّهَ لَهُ مُلْكُ اْلسَماواْتِ وَ اْلاَرْضِ يُحْيِ وَ يَمِيتُ وَ مَالَكُم مِّن دُونِ اْللَّهِ مِن وَلِيٍّ وَ لاَ نَصِيرٍ.»
خدا مالك زمين و آسمانها است و او زنده كند و بميراند و شما بندگان و همهي جهانيان را جز خدا نگهدار و ياوري نخواهد بود. (سورهي توبه، آيهي116)
سخنم را با درودي به حضرت مهدي(عج) و با سلامي به رهبر كبير انقلاب اين قلب تپندهي مستضعفين جهان آغاز مي كنم.
حال كه با دلي پر از اميد به خداوند متعال و چشم پوشيده از تمام چيزهاي مادّي و دنيوي به جبهه رفتهام چند وصيتي دارم:
من كوچكتر از آن هستم كه بخواهم به اين ملّتي كه از صدر اسلام بيسابقه بوده است، كه امام مي فرمايد: احساس مي كنم ملت الهي شده است، پيامي بدهم؛ به عنوان يك برادر كوچك و حقير مي گويم: اي مادران همه مثل مادر وهب جوان هايتان را به جبهه بفرستيد، اي جوانان مبادا در غفلت بميريد كه عزيزان، شهداي ما با آگاهي شهيد شدند، اي برادران سپاه و بسيج و ديگر عزيـزان، راه انقلاب را ادامـه دهيد كـه تـداوم اين راه پيـروزي كامـل اسـلام و شكست حتمي غاصبان و جلّادان عصر را به دنبال دارد. و شما را به خدا قسم در اين جنگ نداي حسين زمان را لبيك گفته كه امروز روز امتحان است.
پدر و مادر عزيزم اميدوارم كه مرا ببخشيد و براي من طلب مغفرت كنيد و اي مادرم همچون مادران صدر اسلام صادر كنندهي فرهنگ شهادت طلبي بر امت حزب الله باش و از برادرانم مي خواهم كه مرا ببخشند و در اين جنگ امام را ياري كنند.
وصيتي هم دربارهي خودم دارم كه حتماً عمل كنيد، مرا در هيچ كجا بسيج صدا نزنيد، زيرا بسيجيها آيههاي قرآن هستند و عكسم را در هيج جا حتّي در سر قبرم هم نزنيد و در پايان دعا براي امام عزيز از ياد نبريد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
احمد رضازاده 63/03/20
