صمد حسینیان

نام پدر: اكبر                      محل و تاريخ تولد: استهبان 1345

سن: 18 سال                      تحصيلات: دوم دبيرستان

شغل: كارمند                       وضعيت تأهل: مجرّد          

ارگان اعزام كننده: بسيج     تاريخ اولين اعزام: 3/4/61                

دفعات اعزام: دو بار             حضور در جبهه: 518 روز

تاريخ شهادت: 25/12/63     محل دفن: استهبان 9/12/73

 

زماني كه به دنيا آمد، گلي در باغ انتظار روييد و پس از لحظه‌هاي بي‌تابي، بوي بهار فضاي خانه را لبريز كرد. او را «صمد» ناميدند تا ستايشگر خدايي باشد كه بي‌همتا و بي‌نياز است و پرستش، لايق ذات اوست.

روزهاي كودكي را در سايه‌سار الطاف خداوند سپري كرد و در هفتمين سال زندگي به مدرسه رفت. وي از شاگردان ممتاز مدرسه بود و مورد تشويق معلّمين قرار مي‌گرفت. روزي از تهران برايش جايزه فرستادند و «صمد» آن جايزه را كه آلبوم خانوادگي شاه بود، در برابر چشم ديگران پاره پاره كرد و به دور ريخت.

در روزهاي پر التهاب انقلاب، جنب و جوش عجيبي وجودش را فرا گرفته بود و كوچه‌هاي شهر گواهي است بر او كه چگونه اعلاميه‌هاي امام خميني(ره) را در بين مردم توزيع مي‌كرد. نوجواني بيش نبود كه در دل شب بر مي‌خاست تا در كنار ستارگان پهن دشت آسمان، به راز و نياز با خداي خويش بپردازد و نماز شب بخواند. او آن قدر سحرخيز بود كه ديگران را نيز براي نماز صبح صدا مي‌زد. در همه‌ي كارها كوشا بود و به ديگران كمك مي‌كرد. به حجاب و ارزش هاي اسلامي اهميت مي‌داد. علاقه‌ي زيادي به دعاي كميل و ندبه داشت و به خواندن زيارت عاشورا عشق مي‌ورزيد.

در روزهاي خونين جنگ كه پرندگان عاشق فرصت پرواز مي‌يافتند، «صمد» چنان مشتاق جبهه شده بود كه با التماس و زاري، خانواده را راضي مي‌كند تا بتواند با ديگر پرندگان آسمان عشق، بال پرواز بگشايد. وي از نيروهاي دايمي «گردان فجر» بود كه بسيجي صفت در جبهه و پشت جبهه مخلصانه فعّاليت مي‌كرد. روزهاي زيادي در جبهه بود و يك بار نيز از ناحيه دست مجروح گرديد.

 زماني كه براي آخرين بار از خانواده خداحافظي مي‌كرد با لبي خندان رو به آنها كرد و گفت: «من مي روم اما ديگر بر نمي‌گردم.»   آن گاه بسان پرنده‌اي كه از قفس رها شده باشد در «عمليات بدر» حضور يافت و به سوي معبود شتافت و ده سال جسدش در باتلاق‌هاي «هور» ماند تا اخلاص و بندگي‌اش را به اثبات برساند …

«اِنا للهْ وَ اِنْااِليهِ راجِعونْ»

 از پيش خدا آمده‌ايم و به سوي خدا باز مي گرديم. وَ لا تَحْسَبَنَّ اْلَذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اْللَّهِ اَمْواتَاً بَلْ اَحْياءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرزَقُونَ.

       آنان‌كه كه در راه خدا كشته مي شوند مرده مپنداريد بلكه آنان زنده‌اند و نزد خـداي خويـش روزي مي خورند.

«يا اَيُهَا الَّذِينَ امَنُوا إِنْ تَنصُرواْ اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ اَقْدامَكُمْ.»

خدا را ياري دهيد تا خدا شما را ياري دهد و قدمتان را استوار سازد.

 هنگامي كه اين وصيت‌نامه را مي خوانيد من در ميان شما نيستم و اميدوارم كه چند كلمه‌اي ] كه[ از اين حقير نوشته مي شود باعث تسلّي خاطرتان گردد.                                                 

برادران وخواهران مسلمان نداي «هَلْ مِنْ ناصِرُ يَنصُرنْي» امام شهيدمان حسين(ع)، از آن‌سوي كوه‌هاي غرب درصحراي كربلا هنوز به گـوش مي رسد و قلب عاشقان راهش را در خود مي سوزاند و ليكن خوشا به حال آن عاشقي كه خدايش توفيق دهد و با خلوص پاك و نيّتي كه تنها و تنها براي خدا باشد اين راه را بپيمايد و قفس تنگ و تاريك تن را بشكند و روحش پرواز كنان به معشوق واصل گردد. زيرا كه دنيا با تمام دو رنگي‌ها و چهره‌هاي نفاق منافقان براي عاشقان الله بسيار كوچك است و تحمّل ناكردني.

 برادران و خواهران عزيز شما بدانيد كه من راه خودم را كه راه اسلام است با چشمي باز و با شوق قبول كرده‌ام و اميدوارم كه در درگاه خداوند متعال مورد قبول واقع شود و راهي را مي روم كه تمام شهداي ما رفته‌اند راهي حسين وار، راهي كه جزرضايت خدا درآن چيزديگري نيست.

 واي خداوند مهربان، مرا شهيد بميران شايد خون ناچيز من كمكي باشد براي تداوم ا نقلاب اسلامي كه شكست ناپذيراست. خداوندا، مرا به آرزويم كه شهادت است برسان.

و اي ملت غيوروقهرمان بدانيد كه اگر عمر شما به سر رسيده باشد زير كانال فولادي هم كه پنهان شويد مرگ شما را پيدا خواهد كرد، وليكن من رفته‌ام تا مرگ را دنبال كنم واگر عمر من تمام شده باشد مرا به دنياي ابدي و جاويد خواهد برد و اگر من شهيد شدم فقط دعا كنيد كه خداوند مرا در زمره‌ي شهيدان درگاهش قرار دهد و مرا غسل ندهيد وكفنم نكنيد چون رهبرم حسين(ع) نه كفن داشت و نه غسل.

و به مادرم بگوييد كه مادر آرزوي من برآورده شد و عروس شهادت را درآغوش گرفتم و گريه مكن و اگر خواستي گريه كني به ياد علي اكبر امام حسين(ع) گريه كن و به مـادرم بگوييد اگر گناهي در حق شما كردم به خاطر خدا مرا ببخش، چون اگر تو مرا نبخشي خـدا مرا نمي بخشد و به پدرم بگوييد من كه خدمتي براي شما نيز انجام نداده‌ام ولي از تو درخواست مي كنم به خاطر هر چه مي پرستيد مرا ببخش و از خواهرانم مي خواهم همچون زينب(س) باشنـد و او را بشناسنـد و مقلّدش باشند و تحمّل و صبرش را در مصيبت به آن بزرگي در كربلا، كه جلوي چشمش اتّفاق افتاد ] را[ سرمشق خود قرار دهند و با حفظ حجاب و نجابت و عفّت خود، او را خشنود نمايند و به شما برادران هشدار مي دهم كه مبارزه كنيد و امام را تنها نگـذاريد و بگـذاريد به جاي لكه‌ي ننگ، دامن شما آغشته به خون باشد و در آخـر از همه‌ي برادران و خواهـران و اقوام وخويشان كه مرا مي شناسند حلال بودي مي طلبم. از برادران بنياد شهيد و بسيج وسپاه همه يك به يك حلال بودي مي طلبم.

خداحافظ اي همه‌ي دنيا.

 درآخر خانواده‌هاي شهدا را از ياد نبريد و به آن‌ها سر بزنيد.

 چون نيرزد با مذلّت يك پشيزي زندگاني  

                   مرگ با فخر و شريعت به ز عمر جاوداني

و من الله توفيق  

     صمد حسينيان   63/04/29

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *