صمد خسروی حقیقی

نام پدر: قاسم                      محل و تاريخ تولد: استهبان 1346

سن: 19 سال                        تحصيلات: چهارم دبيرستان

شغل: محصّل                       وضعيت تأهل: مجرّد                     

ارگان اعزام كننده: بسيج       تاريخ اولين اعزام: 15/8/61                   

مسؤوليت: آرپي جي زن        حضور در جبهه: 490 روز

تاريخ شهادت: 29/10/65        محل دفن: استهبان 5/5/74

 

«صمد» دومين كبوتر سپيد بال خانواده است كه چون برادرش «عباس»، قفس تنگ دنيا را شكست و به دنبال او به پرواز درآمد.

در خانواده‌اي كه سرشار بود از عشق اهل بيت(ع) چشم به جهان گشود. دوران كودكي «صمد» در آرامش و سكوت گذشت. چون به هفتمين سال زندگي رسيد، با چهره‌اي شاد و بشّاش پا به مدرسه نهاد و در كلاس درس حاضر گشت. وي فردي دلسوز و مهربان بود و چنانچه مشاهده مي‌كرد كه دوستانش در اشتباه هستند، آن‌ها را با خود به خانه مي‌آورد، از داستان‌هاي قرآن برايشان مي‌خواند و با دليل و منطق آنها را راهنمايي مي‌كرد. داراي اخلاقي خوب و حسنه بود. در فعّاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شركت داشت؛ بخصوص در نماز جمعه و جماعت. بسيج را خانه‌ي خود مي‌دانست و بيشتر اوقات خود را در آنجا مي‌گذراند. اهل كتاب بود و به آثار شهيد دستغيب علاقه داشت.

«صمد» سرگرم تحصيل بود، كه برادرش ـ عباس ـ در پيكار با نامردان به شهادت رسيد. سراسر وجودش از شعله‌ي ايمان و اطاعت از امام زبانه مي‌كشيد. مصمّم گشت كه اسلحه‌ي به خاك افتاده برادر را به دوش گيرد. خود را به جبهه رسانيد و دل طوفان زده‌اش را به تلاطم امواج سپرد. مادرش مي‌گويد: «وقتي كه او به جبهه رفت، بسيار بي‌تاب شدم. پدرش را مجبور ساختم كه به جبهه برود و او را به خانه برگرداند. پس از سه روز كه صمد آمد ساكش را به گوشه‌اي انداخت و با ناراحتي رو به من كرد و گفت: چرا پدر را مجبور كردي؟ مگر نمي‌داني كه پير هست و توانايي ندارد؟ سپس كتاب گناهان كبيره را برداشت، برايم خواند و اشك ريخت. بعد از آن فهميدم كه ديگر صمد از آن ما نيست و لياقت شهادت دارد.»

پس از آن، هرگاه كه امتحان داشت به مرخصي مي‌آمد. آن‌قدر با جبهه مأنوس شده بود كه شهر برايش غريب بود. به خانواده‌ي شهدا سري مي‌زد و به گلزار شهدا نيز همچنين. بارها به جبهه اعزام شد و روزهاي مديدي چون دوستي باوفا، كنار جبهه ماند. شب هنگام، چون زمين در بستر عافيت به خواب مي‌رفت از براي نماز شب برمي‌خاست. او در انجام همه فرايض ديني كوشا بود به خصوص در خواندن قرآن.

در «عمليات كربلاي 4» دوستانش به شهادت رسيده بودند و او در فراق آنها بسيار اشك مي‌ريخت تا بالاخره خود نيز در «عمليات كربلاي 5» به جنگ دشمن رفت. سينه شب را دريد و بر ظلمت يورش برد. خنجر خصم را به جان خريد و دل لبريز از فراقش را با اولين صبح وصال پيوند زد.

پيكر «صمد» سال هاي زيادي، خزان غربت را به نظاره نشست تا اينكه پس از نُه سال، به شهر بازگشت.

  «وَ لا تَحْسَبَنَّ اْلَذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اْللَّهِ اَمْواتَاً بَلْ اَحْياءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرزَقُونَ.»

دل بر اين جهان مبند كه اين بي وفا عروس

با هيـچ كـس شـبي بـه محبـّت سحر نكرد

روزي كـه تـو آمـدي بـه دنـيـا عـريــان

جمعي به تو خندان و تـو بـودي گـريـان

كـاري بكـن اي دوسـت بـه وقـت رفـتـن

جمعي به تو گـريـان و تـو باشي خندان

به نام خدا

   به نام خدايي كه نه از كسي زاده و نه كسي او را مي زايد. به نام خدايي كه انسان را آفريد و از قفس رحم آزاد كرده و به نام خداي شهيدان و به نام خدايي كه انسان آزاده را از اين قفس دنياي تنگ آزاد كرد و او را به تور خود مي برد. به نام آن‌كس كه گفت عبد من باشيد و نه هيچ كس و با سلام به يگانه منجي عالم شريت آقا امام زمان(عج) و آن نايب برحقّش حضرت امام خميني، آن استوره‌ي مقاومت كه مانند جدّش مي فرمايد: ما نبايد زير ستم شرق و غرب باشيم و بگذاريم دين و ايمان ما را از بين ما ببرند و بايد بندگي يك نفر را بكنيم، كه او فقط رب العالمين است و بس.

با سلام به خانواده‌ي محترم شهدا، مجروحين، معلولين و با سلام به پدر و مادرم كه ما را آنچنان تربيـت كردند كه بتوانيم راه حسين و راه يزيد را از هم تشخيص بدهيم. اگرچه من سعادت آن را ندارم كه شهيد شوم ولي اگر شهيد شدم يك پيام دارم كه تمام پيام ها در آن خلاصه مي شود:

«اطيعوالله واطيعوالرسول واولي الامرمنكم»

برادران و خواهران من امام را، امام را، امام را تنها نگذاريد، جبهه‌ها را خالي نكنيد هم جبهه‌ي جنگ با صدام و هم جبهه‌ي جنگ با منافقين داخلي و يك پيام به خانواده‌ي شهدا، شما خانواده‌هاي شهدا؛ مسؤوليت بيشتري در قبال خون شهيدان داريد؛ مبادا بگذاريد كسي يا كساني پيدا شوند و خون فرزندان و برادرانمان را پايمال كنند. مبادا سستي به خود راه بدهيد كه دشمنان از اين امر خوشحال مي شوند.

و يك پيام به مردم؛ برادران من امروز جبهه‌ها احتياج به شما سلحشوران دارند، سلحشوراني كه عاشقانه به ديدار حسين مي رويد، بگوييد كه ما گفته ايم لبيك يا خميني، اي فرزند زهرا ما تو را ياري مي دهيم، زيرا كـه ياري تو ياري حسين (ع) است و يك پيام به پدر و مادرم دارم كه بعد از من بايد مقاومت كرده و امام را تنها نگذاريد، صبر كنيد و در شهادت من گريه نكنيد، بايد به حال آنان گريه كنيد كه به جبهه نمي روند و بي‌تفاوت در جامعه مي مانند و گاهي هم خواه آگاهانه و خواه غير آگاهانه، كارشكني مي كنند.

 اما برادراني كه در اداره‌ها كارمي كنيد، برادران من شما قلمي كه در دست داريد مركب آن از خون شهيدان است، يك دقيقه كار نكردن مديون آنان شويد كه مشكل مي شود از زير بار مسؤوليت بيرون رويد و يك پيام به برادران عضو پايگاه، چون قبلاً من خودم، اگر خدا قبول كند يك نفر عضو پايگاه بوده‌ام، برادران؛ مساجد را خالي نكنيد كه مسجد يك سنگر است. دعاي توسل را برگزار كرده و براي من حقير هم دعا كنيد. ضمناًجنازه‌ي مرا در محل پايگاه گذاشته و حدود ده دقيقه بالاي سر من حسين، حسين بگوييد و مجلس ختم و چهلم و ساليون  ]سال[ من هم در پايگاه سيدالشهدا (ع) برگزار شود. امام را، امام را،تنها نگذاريد.

خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.

 

عمر امام مستدام باد. مقصد كربلا. والسلام

   من الله التوفيق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *