غلامرضا بی پروا

نام پدر: عبداللّه                   محل و تاريخ تولد: استهبان 1347

سن: 19 سال                       تحصيلات: اول راهنمايي

شغل: پاسداروظيفه              وضعيت تأهل: مجرّد                    

ارگان اعزام كننده: سپاه       تاريخ اولين اعزام: 20/11/63                   

دفعات اعزام: 6 بار                حضور در جبهه: 469 روز               

تاريخ شهادت: 24/12/66      محل دفن: استهبان

 

امروز مرغي غريب در دلمان آشيانه كرده است و مي‌سرايد از آنهايي كه آشنايان غريبند، از مرداني چون «غلامرضا».

در خانه‌اي كه محبّت جاري بود و همه اهل ايمان، او چشم به جهان گشود و درآغوش گرم مادر رشد كرد. از كودكي به قرآن علاقه‌ي زيادي داشت به طوري كه بچه‌هاي محل را دور خود جمع مي‌كرد و با هم سوره‌هاي كوچك قرآن، تلاوت مي‌كردند. چون نيلوفر رو به سوي آسمان داشت. بزرگ شد و قد كشيد و زمانه از او جواني ساخت، دلير و باغيرت.

هنگامي كه ايران در آتش جنگي نابرابر مي‌سوخت يك شب وقتي كه «غلامرضا» تصوير امام خميني(ره) را ازطريق تلويزيون مشاهده كرد. از ديدار او اشك شوق در چشمانش نشست و پس از سخنراني امام گفت: «همه ملت ناموس ما هستند و ما مسؤوليم.»

او كه خون غيرت در رگهايش جاري بود، دفاع در برابر دشمن را بر خود واجب ديد. در لباس ساده و بي‌رياي بسيجي راه جبهه در پيش گرفت. چون به سرزمين عشق پا نهاد، جاني تازه يافت و عاشقي را با تمام وجود معنا كرد. وي روزهاي زيادي در جبهه بود و در كنار ياران
صميمي انقلاب به مبارزه با دشمن پرداخت. به مولايش امام حسين(ع) عشق مي‌ورزيد و زيارت عاشورا، آرام‌بخش دل بيقرارش شده بود. هنوز صداي اللّه اكبرش براي پرتاب گلوله در جبهه طنين‌انداز است و سرانجام او كه نوزده بهار از زندگي‌اش مي‌گذشت هنگامي كه در خدمت سربازي به سر مي‌برد در «عمليات والفجر 10» چون پرستويي مهاجر به سوي آسمان هجرت كرد و خورشيد با آن همه عظمتش بر او غبطه خورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *