فرهاد راکب
نام پدر: علي محل و تاريخ تولد: استهبان 1344
سن: 21 سال تحصيلات: چهارم دبيرستان
شغل: محصّل وضعيت تأهل: مجرّد
ارگان اعزام كننده: بسيج حضور در جبهه: 219 روز
مسؤوليت: فرماندهي دسته مجروحيت: از ناحيه چشم
تاريخ شهادت: 4/10/65 محل دفن: جاويدالاثر
او كه «فرهاد» بود و در سينه، سوز عشق «شيرين» داشت، از پي محبوب خود از كوه هاي بسيار گذشت و چون او را يافت از جان شيرين دريغ نكرد.
هنگامي كه نور مهتاب بر چهرهي شهر ميتابيد، كودكي چشم به جهان گشود كه «فرهاد» نام گرفت تا با شيريني و محبّت خود، رهنمون مينوي عشق و فضيلت شود. وي از همان كودكي فردي مؤدّب و پرتلاش بود و پرجوش و خروش. روحي بلند داشت و انديشهاي ژرف. خندهاي كه بر كنج لبش نشسته بود از او چهرهاي شاداب ساخته بود. همراه با تحصيل، در كلاس هاي قرآن و نهجالبلاغه نيز شركت ميكرد و به يادگيري آنها علاقهي زيادي داشت. در آموختن مسايل ديني بسيار كوشا بود و در نزد يكي از روحانيون شهر، مقدّمات عربي را فرا گرفت. شور و شوق او به ورزش او را به زمين فوتبال كشاند و در اين رشته موفقيت هايي كسب نمود.
در دوران انقلاب نيز با مردم همراه گشت و عليه رژيم طاغوت شعار سرداد. در جلساتي كه بر ضد حكومت استبداد تشكيل ميشد، حضور مييافت و مخالفت خود را اعلام مينمود. با تشكيل بسيج، اكثر اوقات خود را در آنجا سپري مينمود و روح خود را چون آينه صيقل ميداد. دلش با ياد خدا آرامش مييافت و به خواندن سورهي «الرحمن» عشق ميورزيد.
در سال آخر دبيرستان بود كه شرارههاي جنگ تحميلي او را روانه جبهه كرد و پا در جادهاي گذاشت كه به وصال منتهي ميشد. در عمليات هاي مختلفي شركت نمود و از خود رشادتها به جا گذاشت. وي در حماسهي «والفجر 8» مجروح شد و چشم راست خود را پيشكش محبوبش نمود؛ اما او كه شعلهي عشق در وجودش زبانه ميكشيد جبهه را رها نميكرد چرا كه آن را پل وصال ميدانست.
«فرهاد» با تقويت جسم، و عبادت و بندگي مشتاقانه خود را آمادهي شكستن زنجير گران زندگي نمود، تا اينكه زمان موعود فرا رسيد و در «عمليات كربلاي 4» در حالي كه فرماندهي دستهاي از غواصان را به عهده داشت از ساقي ازل، شراب جاودانه گرفت و در گمنامي به هستي پيوست.
