محمدجواد خریدار

نام پدر: رضا                   محل و تاريخ تولد: استهبان 1344

 

سن: 18 سال                    تحصيلات: سوم دبيرستان       

وضعيت تأهل: مجرّد        ارگان اعزام كننده: بسيج

شغل: محصّل                    تاريخ اولين اعزام: 16/2/61                

مسؤوليت: تيربارچي         حضور در جبهه: 274 روز

تاريخ شهادت: 22/1/62     محل دفن: جاويدالاثر

 

در آن روز كه فرشته‌ها دست در دست هم، به خانه‌ي امام      رضا(ع) فرود آمدند و تولد جواد الائمه(ع) را جشن گرفتند، در خانه‌اي كوچك هم پسري ديده به جهان گشود كه به يمن اين روز مبارك او را «محمّدجواد» ناميدند. با عشق، زاده شد و عاشقانه به دنيا نگريست. در پنج سالگي سر تعظيم به درگاه دوست فرود آورد و اظهار بندگي نمود. چهره‌اي مظلوم داشت و نگاهي ژرف. هرگز بين ديگران تبعيض قايل نشد و همه را به يك چشم نگريست.

«محمّدجواد» در مدرسه نيز بسيار خوش رفتار بود و درس‌خوان. او آرزو داشت كه طلبه شود و در لباس روحانيت خدمت كند. به كتاب نهج البلاغه علاقه‌ي فراواني داشت، به طوري كه خود، استاد           نهج‌البلاغه شد.

در روزهاي نخستين انقلاب در تكثير نوار و نشر پيام امام تلاشي خستگي ناپذير داشت و هميشه آرزو مي‌كرد اي كاش امام را از نزديك ببيند. روح لطيفش سرشار بود از روح خدا، و چون اذان مي‌گفت نداي اللّه اكبرش در گلدسته‌هاي مسجد، شهر را به وجد مي‌آورد. به مسجد (گلدي) دلبسته بود؛ مخصوصاً به پايگاه مسجد (پايگاه شهيد چمران) وي بيشتر وقت خود را در آنجا سپري مي‌كرد و اكثر روزهاي پنجشنبه روزه مي‌گرفت و اگر در بسيج بود هرگز از غذاي بسيج نمي‌خورد و مي‌گفت: «اين غذا، حق من نيست.» آن قدر به نماز شب پايبند بود كه از مادرش مي‌خواست چنانچه براي نماز بيدار نشود آب روي صورتش بريزد؛ حتي زماني كه با همرزمش (شهيد فروردين) در دشت خوزستان بود در پاي ميله ورودي چادر مي‌خوابيد تا نيمه شب كه براي تهجّد برمي‌خيزد مزاحم ديگران نشود يا اين كه ديگران پي نبرند از فراق چه مي‌كشد. «محمّدجواد» گمنامي بود كه چون جام الست به دستش دادند، دانست كه پيشه‌اش عاشقي خواهد شد و فراق، سرمايه‌اش.

همسنگرش چنين روايت مي‌كند:1 «اوبيشتر وقتها قرآن مي‌خواند. آدم بي‌ريايي بود و چهره‌اي بسيار نوراني و بشّاش داشت. روزهايي كه به «عمليات محرّم» نزديك مي‌شديم حال عجيبي داشت و هنگامي كه براي رفتن به عمليات آماده مي‌شديم، نزد من آمد و گفت: علي، پلاكم را گم كرده‌ام و من با شوخي به او گفتم شهيد مي‌شوي و جنازه‌ات پيدا نمي‌شود. و او با تبسّمي پاسخ داد: اين منتهاي آرزوي من است. كه همين طور نيز شد.»

 

 

  1. علي حقيقي

چه مشكل است كه انسان در مقابل خداوند متعال آزمايش پس دهد، چه قدر مشكل است كه انسان در آزمايشات الهي موفق شود و سرافراز از بوته‌ي آزمايش به درآيد. نمي دانم خداوند متعال چه‌ طور با اين كوله بارگناه مي خواهد مرا امتحان كند. خدايا خودت مي داني كه بر من مشكل است كه بخواهم امتحان شوم. اي خدا مبادا كه روز حساب به عدلت با من برخورد كني. خدايا به خون حضرت سيدالشهدا(ع) قسمت مي دهم كه با نظر فضلت به اعمال من بنگري و رحمت و بركات خود را از من دور نكني.

 خدايا تو شاهدي كه من چيزي در دنيا ندارم كه بخواهم براي آن وصيت كنم. خدايا تو گواهي كه من از راحتي دنيا گذشتم و به فرمان رهبرم، نايب بر حقّ امام عصر(عج) به سوي جبهه روان شدم تا از حيثيّت و شرف اسلام و قرآن و ميهن اسلاميمان دفاع كنم. هدف خود را خوب شناخته‌ام و مي دانم كه به چه راهي گام نهاده‌ام به راهي كه حسين(ع) و يارانش رفتند، به راهي كه شهداي كربلاهاي خودمان رفتند و … و بالاخره به راهي كه راه انبيا و اوصياي الهي است.

هدف من فقط پيروزي اسلام و قرآن بر كفر جهاني است؛ قدرتمندان و مستكبران نمي توانند ببينند كه اسلام قوّت بگيرد.

برادران و خواهران عزيز، يك وصيّت به شما دارم اين‌كه؛ پيرو خط امام باشيد و امام را تنها نگذاريد و هر چه او فرمود بدون هرگونه شك و ترديدي قبول كنيد و قدر اين نعمت الهي را بدانيد، زيرا كه خداوند مي فرمايد: هر كس شكر نعمت كند آن نعمت را بر او مي افزايم و هر كس كفران نعمت كند راه نعمت بر او بسته و او را هلاك مـي كنم و سرانجام قرآن كريم مي فرمايد: «فـان حزب الله هم الغـالبون» بالاخره حزب خداوند پيروز مي شود و حزب شيطان كه همانند كفي است بر روي آب از بين مي رود و حق چهره‌ي زيباي خود را آشكار مي سازد و به دست حضرت حجه ابن الحسن العسكري مهدي موعود(عج) حكومت عدل اسلامي برقرار مي شود و بار ديگر مردم مي توانند با برادري و برابري در كنار يكديگر در امن و امان زندگي كنند.

و اما يك سفارش به شما عزيزان دارم، هر چند من نتوانستم خدمتـي در حقّ كسي بكنم ولي اميدوارم هر كس از من بدي ديده مرا ببخشد و از همه‌ي شما برادران و خواهران ديني مي خواهم كه به غايبين برسانيد كه هر كس حقّي بر گردن من دارد و يا اين كه بدي از من ديده است مرا ببخشد و از او، از جانب من حلال بودي بطلبيد.

از پدر و مادرم مي خواهم كه مرا حلال كنند هر چند كه سعادت شهادت را ندارم ولي اميدوارم كه خداوند به فضل خودش اين سعادت عظمي را نصيب من سازد و اين بنده‌ي حقير را مورد قبول درگاه خويش فرمايد تا در قيامت، در پيش روي شهدا و معلولين و مجروحين و خدمتگزاران به اسلام سرافكنده نباشم و من هم از خودم هديه‌اي براي پروردگار داشته باشم، زيرا وجود من نتوانست براي اسلام خدمتي بكند شايد با شهادتم بتوانم اين هديه را به دست آورم و تقديم نمايم.

وصيت آخرم به همه شما مسلمانان اين است كه خودتان را هميشه در مقابل خداوند احـساس كـنيد كـه لغزش در كـارتان نخواهد بـود و هميشه اعمالتان با اخلاص مي شود. خداوند به همه شما اجر عنايت بفرمايد و خميني كبير را تا انقلاب حضرت مهدي(عج) براي ما نگهدارد.

وصيتي چند با خانواده‌ام؛ پدر و مادر عزيزم هر چند مي دانم كه در زندگي از روي من بسيار رنج و زحمت كشيديد و هميشه آرزو داشتيد كه من خدمتگزاري براي اين ملّت شوم، بدانيد كه هرچه توانستم در زندگيم تلاش كردم و حال هم اگر خداوند به من سعادت شهادت را داد باز هم شكرگزار اويم و به رضاي او رضا هستم. فقط يك چيز از شما مي خواهم و آن هم اين است كه مرا حلال كنيد.

خدايا، خدايا، تا ا نقلاب مهدي خميني را نگهدار، از عمر ما بكاه و بر عمر او بيفزا.

 

والسلام

محمّد جواد خريدار 66/11/15

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *