محمد حاجی باقری

نام پدر: علي اكبر               محل و تاريخ تولد: استهبان 1347

سن: 18 سال                     تحصيلات: سوم دبيرستان

شغل: محصّل                    وضعيت تأهل: مجرّد                     

ارگان اعزام كننده: بسيج    تاريخ اولين اعزام: 12/1/64                   

دفعات اعزام: پنج بار          حضور در جبهه: 422 روز               

تاريخ شهادت: 4/10/65      محل دفن: استهبان 13/4/76

 

چه روزهاي غريبي كه در فراقش گذشت؛ در فراق او كه چون ديدگان پر از صداقتش را به روي دنيا گشود، بهار آواز خوان شد و شكوفه‌ها نثار قدمش كرد…

عشق به «محمّد مصطفي(ص)» و خاندان او، پدر را بر آن مي‌دارد كه نور ديده‌اش را، «محمّد» بنامد. سرتاسر زندگي كوتاه «محمّد» آكنده بود از خوبي و عشق. او سادگي، صداقت و تلاش را به زيبايي در چند روزه‌ي عمر معنا كرد. از سنين كودكي علاقه‌ي عجيبي به كار داشت و با شروع تابستان و تعطيلي مدارس، مشغول به كار مي‌شد. تنبلي و بي‌كاري را ننگ و عار مي‌دانست. داراي استعداد فوق‌العاده‌اي در زمينه‌ي هنر بود، مخصوصاً هنر نمايش و تئاتر، به طوري كه در سطح شهرستان و استان به عنوان بازيگر نمونه شناخته شد و چندين مرتبه از طرف مسؤولين تئاتر تقديرنامه و تشويق نامه دريافت كرد. قالب كوچك تن كه براي روح بزرگش تنگ بود، از او فردي ساخته بود بيقرار و بي‌تاب. چون قدم به بسيج نهاد، پايگاهي يافت محكم و استوار و چون به جبهه رفت خاك متبرّك آن را جلوگاه عشق و ايمان و ايثار يافت.

 

وي هرگاه بدون اطلاع خانواده به جبهه مي‌رفت سعي مي‌كرد با تلفن يا نامه از پدر ومادرش معذرت خواهي كند و بيشتر از اين باعث نگراني آنان نشود.

  برادرش مي‌گويد: «وقتي كه به جبهه رفتم. محمّد نيز مدرسه را رها كرد و آمد. در چادري بود كه معلّمش نيز حضور داشت. از معلّمش خواستم تا با او صحبت كند، كه راضي شود برگردد. وي نيز قبول كرد. پس از چند روز او را ديدم و از اوضاع سؤال كردم. ولي در جوابم گفت: چند شب است كه وقتي بيدار مي‌شوم، مي‌بينم كه محمّد در يك حالت روحي خاص در حال نماز است. به طوري كه اصلاً صلاح نديدم، آن حالت خوش معنوي را از او بگيرم و در مورد درس و مدرسه و امور دنيا با او صحبت كنم.»

از نورانيت سيما، چابكي، تقوا و يكرنگي بهره‌اي وافر داشت و حضوري مداوم در جبهه. او كه از بين رنگهاي دنيا، يكرنگي را برگزيد و مهرباني را پيشه‌ي خويش ساخت در «عمليات كربلاي 4» كنار رودخانه‌ي «اروند» به جنگ با دشمن برخاست و شجاعانه جنگيد تا اينكه دل دريايي‌اش به دريا پيوند خورد.

يازده سال در كنار«اروندرود» راحت و آسوده آرميد و آن گاه كه خواست بار ديگر فضاي شهر از عطر شهادت پر شود، عزم ديار كرد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *